نازنینم جای مهتاب به تاریکی شبهایم تو بتاب.... من دختری ام از دیار معرفت که رسم نامردی و خنجر زدن را نمی دانم...می هراسم از هرچه تاریکی و تنهاییست...غم من غمگین تر از آن است که در ذهن آدمی گنجد... آرزومند طلوع هرچی شادی و غروب هرچی غمم...آرزومند اینکه همه به آرزوهای کوچیک و بزرگشون برسن...
سلام به همتون با اون دلهای پر از مهرتون....شرمنده که دیر میام...آخه یه کم غصه دارم....بعدم درگیر یه نشریه ام...دارم یه نشریه ی تبلیغاتی می زنم واسه یکی از منطقه های تهران
البته الان که اینجام نشریه ی شماره یکم رفت واسه چاپ
سلام...سلامي از ته دل...دلي پر غم...غمي غمگيييين...
اول كه اومدم خيلي حرف داشتم...حرفايي كه يادش قلبمو به درد مياره...اما نه درداي الكي...نه به خدا...يه درد راستكي... يه درد واقعي...يه درد تو همين نزديكي...
كنارمه...حسش ميكنم...دارم باهاش زندگي ميكنم...دردي كه داره وجودم و آب مي كنه...اما نبودنشم مي كشتم...
به نام او كه اگر نباشد نيستم...
سلام دوباره مي كنم...
اين بار به تويي كه نامت همواره بر لبانم جاريست...به تويي كه روزها را با تو سپري مي كنم...در كنارمي و دردم را مي داني...اما نمي خواهي كاري كني...
آري همواره دلم لرزان لرزان است كه نكند روزي تو ....توووووووو در كنارم نباشي...
تويي كه دنيا را براي تو مي خواهم...تويي كه منشايي براي من براي رسيدن به همه چيز...
تويي كه دورييت ويرانيم را تضمين مي كند...تويي كه باور نداري عاشقت هستم...نه دروغ است...باور داري و ....
داري؟؟؟؟
در كدامين مكان گله كنم؟به كجا بروم؟ در كجا فهر كنم؟
شكايتت را به كجا بببرم................................................
چرا نمي توانم تحمل كنم سخني را كه تو بي رحمانه به زبان آوردي و من عاشقانه در حال آب شدن براي آن سخنم...